تبلیغات
مهنگان - مطالب مریم
سالی که زیر برف ماند...

در های بسته

سه شنبه 2 تیر 1394 09:01 ب.ظ

نویسنده : مریم
صد بار تایپ کردم...
چیزی نمیتونم بگم...
دلم تنگ شده بود برای اینجا
حتی یادم نمیاد کی بودم ، چی شدم...




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 2 تیر 1394 09:06 ب.ظ

...

پنجشنبه 10 اردیبهشت 1394 09:38 ب.ظ

نویسنده : مریم
عشق را
کنار تیرک راه بند
تازیانه می زنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد...
روزگار غریبی است نازنین...
آنکه بر در می کوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد... 

ا.بامداد




*پ : عکس از خودم



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 10 اردیبهشت 1394 09:49 ب.ظ

...

پنجشنبه 2 بهمن 1393 10:35 ب.ظ

نویسنده : مریم
نخند،،
لب های ترک خورده ی تو
همان روح پیرسالیست
که هیچ گاه،
نخوابید
هیچ گاه به مرگ بوسه ای نداد....
نخند،،
به خوب و بد این روزگار
که دگر بار
تو را به سالیان ِ آزگار،
میدمد...
در تیره گاه ِ بی عداوت خورشید...
مریم ص





دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 2 بهمن 1393 10:42 ب.ظ

به درازای هیچ وقت...

شنبه 20 دی 1393 08:54 ب.ظ

نویسنده : مریم
از عجز و ناله گذشتست...
این زخم بد پندار،
مرا تا توانی داشتم
ناتوان کرد...



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 20 دی 1393 08:57 ب.ظ

...

جمعه 5 دی 1393 12:14 ق.ظ

نویسنده : مریم
مرز شکنی کردم!
 اهنگ وب  از فیلم مورد علاقم : خیلی دور ، خیلی نزدیک...




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 5 دی 1393 12:17 ق.ظ

برف...

پنجشنبه 4 دی 1393 11:30 ب.ظ

نویسنده : مریم
بسترِ چشمانم
به اوارِنگاهِ نا گزیری تر است...
برف،سالیانِاندوخته در تن خسته ام را,مدار تباهیست...
روز
خنکایِ اندیشه ی سپید
شب
تنگنایِ تبلور برف
غرش کنان می تازد امشب...
زمستانِ پیر در کویر

و زمین,
پیوند خورده ی ابر های سهمگین
از عطشِ هجوم سال های غمین

روایت برف...
نه طلوع نا شکیب فردا ها
نه غروب تن های بی پروا
_
روایت برف;
زمستان فریبخورده ست 
نه ان اندیشه ی سپید
که زمستان ،هبوط راست میگیرد...
که
,روایت مدفون گشت
به سالیان زیر برف!
 
مریم ص



*پ.ن:عکس از خودم




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 4 دی 1393 11:48 ب.ظ

ابر ها هم...

پنجشنبه 4 دی 1393 11:12 ب.ظ

نویسنده : مریم












*پ.ن:عکس ها از خودم



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 4 دی 1393 11:19 ب.ظ

...

پنجشنبه 20 آذر 1393 06:58 ب.ظ

نویسنده : مریم

می‌گویند تنهایی پوست آدم را کلفت می‌کند ‌،
می‌گویند عشق دل آدم را نازک می‌کند .
می‌گویند درد آدم را پیر می‌کند ...

آدم ها خیلی چیزها می‌گویند ،‌
و من ،‌ امروز
کرگدن دل‌نازکی هستم که پیر شده است !


مهدی صادقی




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 20 آذر 1393 07:04 ب.ظ

...

شنبه 12 مهر 1393 07:19 ب.ظ

نویسنده : مریم



پ.ن :عکس از خودم



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 12 مهر 1393 07:22 ب.ظ

لبخند...

شنبه 12 مهر 1393 07:13 ب.ظ

نویسنده : مریم
لبخند سرشار از تلخ گزیدگی های عواطف است....
برون گری را یک لبخند میبایست...
،
این مشامه ی احساسات انسان است...
که حقیقت را از انی که هست
سخت تر وا میدارد...
گریختن و پرهیز از سازگاری
لبخند را به اسطوره ی ادمیان مبدل ساخته...
مریم ص



پ.ن : عکس از خودم



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 12 مهر 1393 07:17 ب.ظ

باز گشت نویسی...

شنبه 12 مهر 1393 07:01 ب.ظ

نویسنده : مریم
قاب کاغذی را موریانه خورد...
و
لبخند های سیاه و سفیدمان
خسته تر ز همیشه
به انتظار رنگ ،
از پشت شیشه
بلعیده شدند....
فانوسی که روزی دریچه ی تاریکی ما را میشست...
مقلوبمان کرد...
هیچ نگفتیم و مرگمان را تنیدیم...
مریم ص




پ.ن : عکس از خودم



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 12 مهر 1393 07:19 ب.ظ

داستانی رو به اتمام...

یکشنبه 2 شهریور 1393 03:48 ب.ظ

نویسنده : مریم
پر محبت ترین نگاه را که به دشت اندازی...
بی سکونت ترین دامنی میشود که بر آن
بیاسایی...
پنهانی ترین عواطف سبزم...
هوای رفتن در سر دارد...
برای مدتی بدروود...



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 2 شهریور 1393 03:53 ب.ظ

وارثان

جمعه 31 مرداد 1393 01:14 ق.ظ

نویسنده : مریم


خزه هایی ؛ 
که ازتلالو نا همگونیِ گیاهان ِ در بند،
به مردابی پدیدار گشت...
؛
وارثان خاک
این نثر نابه جا را به هراسانی ،تدبیر ِ نا باوری کردند
سالیان در بند، بنیادی حصارینه به تبسم سرما گشت
که در وحشتی ناخوشایند ، نفس های خسته بر می آمد 
و از نگاه خالیشان فرو مینشست
به گوش واره های وارثان 
داریست زرین 
که ته مانده ای ز گلوی باد ؛
میزند فریاد
که سرود ِ حماسی اش
رخسار فجیع ترین نقاب ِ نیرنگ را
به دار میکوبد...
وارثان، نه تازیانه  ی زمین
که بردگی نورند ، تن هایی که 
کشتزارِ سر هاشان را به داس ِ سرنوشت ،میبخشند...
لغزید شبنم ِ غلتان در خاک وخون
لغزید طعم ِ نا خوش ِ کج پنداری از دو روی سرنوشت
لغزید شبنم ِ غلتان در خاک
و زین تاریکی
وارثان فریاد براوردند و شاخ به شاخه
تن به تنه
درو کردند 
کشتزار ها کبود بود و قدمی ، زمین را انکار میکرد
نه آن ساعت چروکیده ی پیر
نه آن بیرق ِ تن فروش
نه آن زخم، که صیاد با تورش بافته 
نه آن خون گریستن های مادر ، که جنین زان بهره میبرد...
نه آن بوسه ی چرکین ِ لب به خاک ِ تطهیر ناپذیر ِ تن
نه آن فریب ِ ماهتاب ، که رخسارش 
چاله هایی است ز دختران سپید بخت و سپید موی و سپید روی
که آن بکارتشان را به ضیافت ماهتاب
ارزانی میکنند...
تا...
که به صبح ، روسپیان رنگ آینده بخشند....
نه آن پیر مغان از تیرگی ِ خانقاه خاموشان
نه این و آن
نیست ز آسمان
 رهایی ِ وارثان...
مریم ص 
15 مرداد 93
بازبینی و بازنویسی 29 مرداد 93






دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 2 شهریور 1393 02:25 ب.ظ

برای سیمین

سه شنبه 28 مرداد 1393 12:29 ب.ظ

نویسنده : مریم


در این بهت ناگزیر ، چه سهمگین


قلاده ها میتازانند ، خشمگین...


که سیمین ، به ماهتاب ِ کنج ِ راه رنگ داد و


به آزادی رنگ باخت...


دگر باره این تحقیر حقیقت گشت


که نامی بردند و همه سر ها به زیر افکنده شد


کس نمیگفت که نامم برده اند


کس نمیگریست ، فریبم داده اند...


اهالی آفتاب ، کوچ را به انتهای شب


چنگ میزدند


که خاطر آشفته ای را به ناله ای رهسپار سازند ...


موجی ز اشک و خون به پا خاست...


که ارمیده این سرنوشت بد پندار


بیدار کنید صبح را


 این مرثیه شوریده را


که قلاده ها میتازانند خشمگین...


کو چشم


کو سر


کو نگاه


از پیکره ها، یکی


سرنوشت ِ اجبار را با چشمان خراشیده دید...


از ناله ها ، یکی تمنای صبح را شنید


قایق کج پنداری در ماسه و تمنای ِ وارثانِ دریا ،غلیتیده بود


از واژه ها، پیکره ای افق ِ فراموشی را  پست انگاشت


آن موج بد آهنگ ؛


 آغوشِ تنهایی شب را به تصویر کشید


بادبان های عریانی  ، حریم واژه ها گشتند


؛


 به رهی که تن ها هراسان بودند از روی و بوی آن


، رهسپار شد...


مریم ص


27/5/93


سیمین آرمیده در تابستانی سرد!


برای سیمین بهبهانی :(




 





دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 28 مرداد 1393 12:38 ب.ظ

...

شنبه 11 مرداد 1393 12:28 ب.ظ

نویسنده : مریم


مرتضی ص

آذرماه  85

 

آغاز ی دوباره بود ؛

فكر و خورشید در هم فرو می ریختند آنگاه  فانوس آتشین شرق از نردبان دود آلودی شهر بالا آمد

 نور بی تابش را اخم كنان به رویش سنگ و آهن تهران تاباند؛ پ

نجرها یكی پس از دیگری دهانشان را باز كردند و آفتاب را نوشیدند.

مریم پنجره را كه گشود خورشید را فهمید .

سپیدار زیر باران آفتاب هوای رقصیدن  داشت و گاه برگهای زردی  ارزانی زمین می شد

پرستوهای حیرت زده میان شاخه های درهم ریختة سپیدار، آفتاب را به آغوش می كشیدند

ولی از سرهای درگریبانشان می شد فهمید كه گرم نشده اند .

وقتی هجوم باد

؛آهنگ خزان را به گوش سپیدار می خواند

 انگار درختان همراه آوای مرموزی در رقص مرگ شناور شده بودند .

آوای خزان سكوتی را بر دستةپرنده ها می نواخت

و آنان در هوای پرواز به سوی بهار؛ 

 پر از اشتیاق می شدند.

نگاه مریم باران آفتان را تا استخر پر از آب زلال حیاط دنبال كرد.

انگار آفتاب برروی آب می دوید و جای  پایش با جرقه های نقره ای می ماند

 و نگاه را افسون خود می كرد.

دستهای كودكانة مژده كه آبها را به هم می ریخت؛

مریم را از افسون آفتاب و آب بیرون كشید هر چند نگاهش در آب غرق شده بود.

 وقتی نگاهش را از حوض برگرداند

و سپیدار را كاوید پرستوها را دید و فهمید كه آبها هرگز دروغ نمی گویند.




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 11 مرداد 1393 12:32 ب.ظ



تعداد کل صفحات : 2 1 2
دریافت کد قفل کلیک راست چت روم

قالب



کدهای موسیقی بلاگ تصویر وشعر