مهنگان همه ی اشعار و متون این وبلاگ نوشته های خود بنده هستم مگر اشعاری که نام شاعرش ذکر شده باشد. --------------------------- سالی که زیر برف ماند... و مرا به یغما برد و من یقین بردم که ساعات تنهاییم مانوس تر از همیشه است... شاید این جرقه ای بود که اندیشه هایم را به نابودی کشید و... تنها خاکستری کز آن می اندیشم مرا دیوانه میکند.... مریم.ص tag:http://the-following-year-the-snow-will3.mihanblog.com 2017-07-27T23:21:23+01:00 mihanblog.com در های بسته 2015-06-23T12:01:25+01:00 2015-06-23T12:01:25+01:00 tag:http://the-following-year-the-snow-will3.mihanblog.com/post/55 مریم صد بار تایپ کردم...چیزی نمیتونم بگم...دلم تنگ شده بود برای اینجاحتی یادم نمیاد کی بودم ، چی شدم... صد بار تایپ کردم...
چیزی نمیتونم بگم...
دلم تنگ شده بود برای اینجا
حتی یادم نمیاد کی بودم ، چی شدم...

]]>
... 2015-04-30T12:38:29+01:00 2015-04-30T12:38:29+01:00 tag:http://the-following-year-the-snow-will3.mihanblog.com/post/54 مریم عشق راکنار تیرک راه بندتازیانه می زنندعشق را در پستوی خانه نهان باید کرد...روزگار غریبی است نازنین...آنکه بر در می کوبد شباهنگامبه کشتن چراغ آمده استنور را در پستوی خانه نهان باید کرد... ا.بامداد*پ : عکس از خودم
عشق را
کنار تیرک راه بند
تازیانه می زنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد...
روزگار غریبی است نازنین...
آنکه بر در می کوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد... 

ا.بامداد




*پ : عکس از خودم
]]>
... 2015-01-22T14:35:30+01:00 2015-01-22T14:35:30+01:00 tag:http://the-following-year-the-snow-will3.mihanblog.com/post/52 مریم نخند،،لب های ترک خورده ی توهمان روح پیرسالیستکه هیچ گاه،نخوابیدهیچ گاه به مرگ بوسه ای نداد....نخند،،به خوب و بد این روزگارکه دگر بارتو را به سالیان ِ آزگار،میدمد...در تیره گاه ِ بی عداوت خورشید...مریم ص نخند،،
لب های ترک خورده ی تو
همان روح پیرسالیست
که هیچ گاه،
نخوابید
هیچ گاه به مرگ بوسه ای نداد....
نخند،،
به خوب و بد این روزگار
که دگر بار
تو را به سالیان ِ آزگار،
میدمد...
در تیره گاه ِ بی عداوت خورشید...
مریم ص


]]>
به درازای هیچ وقت... 2015-01-10T12:54:11+01:00 2015-01-10T12:54:11+01:00 tag:http://the-following-year-the-snow-will3.mihanblog.com/post/50 مریم از عجز و ناله گذشتست...این زخم بد پندار،مرا تا توانی داشتمناتوان کرد... از عجز و ناله گذشتست...
این زخم بد پندار،
مرا تا توانی داشتم
ناتوان کرد...
]]>
... 2014-12-25T16:14:48+01:00 2014-12-25T16:14:48+01:00 tag:http://the-following-year-the-snow-will3.mihanblog.com/post/48 مریم مرز شکنی کردم! اهنگ وب  از فیلم مورد علاقم : خیلی دور ، خیلی نزدیک... مرز شکنی کردم!
 اهنگ وب  از فیلم مورد علاقم : خیلی دور ، خیلی نزدیک...

]]>
برف... 2014-12-25T15:30:02+01:00 2014-12-25T15:30:02+01:00 tag:http://the-following-year-the-snow-will3.mihanblog.com/post/46 مریم بسترِ چشمانمبه اوارِنگاهِ نا گزیری تر است...برف،سالیانِاندوخته در تن خسته ام را,مدار تباهیست...روزخنکایِ اندیشه ی سپیدشبتنگنایِ تبلور برفغرش کنان می تازد امشب...زمستانِ پیر در کویرو زمین,پیوند خورده ی ابر های سهمگیناز عطشِ هجوم سال های غمینروایت برف...نه طلوع نا شکیب فردا هانه غروب تن های بی پروا_روایت برف;زمستان فریبخورده ست نه ان اندیشه ی سپیدکه زمستان ،هبوط راست میگیرد...که,روایت مدفون گشتبه سالیان زیر برف! مریم ص*پ.ن:عکس از خودم بسترِ چشمانم
به اوارِنگاهِ نا گزیری تر است...
برف،سالیانِاندوخته در تن خسته ام را,مدار تباهیست...
روز
خنکایِ اندیشه ی سپید
شب
تنگنایِ تبلور برف
غرش کنان می تازد امشب...
زمستانِ پیر در کویر

و زمین,
پیوند خورده ی ابر های سهمگین
از عطشِ هجوم سال های غمین

روایت برف...
نه طلوع نا شکیب فردا ها
نه غروب تن های بی پروا
_
روایت برف;
زمستان فریبخورده ست 
نه ان اندیشه ی سپید
که زمستان ،هبوط راست میگیرد...
که
,روایت مدفون گشت
به سالیان زیر برف!
 
مریم ص



*پ.ن:عکس از خودم

]]>
ابر ها هم... 2014-12-25T15:12:57+01:00 2014-12-25T15:12:57+01:00 tag:http://the-following-year-the-snow-will3.mihanblog.com/post/40 مریم *پ.ن:عکس ها از خودم











*پ.ن:عکس ها از خودم
]]>
... 2014-12-11T10:58:46+01:00 2014-12-11T10:58:46+01:00 tag:http://the-following-year-the-snow-will3.mihanblog.com/post/39 مریم می‌گویند تنهایی پوست آدم را کلفت می‌کند ‌،می‌گویند عشق دل آدم را نازک می‌کند .می‌گویند درد آدم را پیر می‌کند ...آدم ها خیلی چیزها می‌گویند ،‌و من ،‌ امروزکرگدن دل‌نازکی هستم که پیر شده است !مهدی صادقی
می‌گویند تنهایی پوست آدم را کلفت می‌کند ‌،
می‌گویند عشق دل آدم را نازک می‌کند .
می‌گویند درد آدم را پیر می‌کند ...

آدم ها خیلی چیزها می‌گویند ،‌
و من ،‌ امروز
کرگدن دل‌نازکی هستم که پیر شده است !


مهدی صادقی

]]>
... 2014-10-04T11:19:20+01:00 2014-10-04T11:19:20+01:00 tag:http://the-following-year-the-snow-will3.mihanblog.com/post/38 مریم پ.ن :عکس از خودم


پ.ن :عکس از خودم
]]>
لبخند... 2014-10-04T11:13:29+01:00 2014-10-04T11:13:29+01:00 tag:http://the-following-year-the-snow-will3.mihanblog.com/post/37 مریم لبخند سرشار از تلخ گزیدگی های عواطف است....برون گری را یک لبخند میبایست...،این مشامه ی احساسات انسان است...که حقیقت را از انی که هستسخت تر وا میدارد...گریختن و پرهیز از سازگاریلبخند را به اسطوره ی ادمیان مبدل ساخته...مریم صپ.ن : عکس از خودم لبخند سرشار از تلخ گزیدگی های عواطف است....
برون گری را یک لبخند میبایست...
،
این مشامه ی احساسات انسان است...
که حقیقت را از انی که هست
سخت تر وا میدارد...
گریختن و پرهیز از سازگاری
لبخند را به اسطوره ی ادمیان مبدل ساخته...
مریم ص



پ.ن : عکس از خودم
]]>
باز گشت نویسی... 2014-10-04T11:01:10+01:00 2014-10-04T11:01:10+01:00 tag:http://the-following-year-the-snow-will3.mihanblog.com/post/36 مریم قاب کاغذی را موریانه خورد...ولبخند های سیاه و سفیدمانخسته تر ز همیشهبه انتظار رنگ ،از پشت شیشهبلعیده شدند....فانوسی که روزی دریچه ی تاریکی ما را میشست...مقلوبمان کرد...هیچ نگفتیم و مرگمان را تنیدیم...مریم صپ.ن : عکس از خودم قاب کاغذی را موریانه خورد...
و
لبخند های سیاه و سفیدمان
خسته تر ز همیشه
به انتظار رنگ ،
از پشت شیشه
بلعیده شدند....
فانوسی که روزی دریچه ی تاریکی ما را میشست...
مقلوبمان کرد...
هیچ نگفتیم و مرگمان را تنیدیم...
مریم ص




پ.ن : عکس از خودم
]]>
داستانی رو به اتمام... 2014-08-24T06:48:02+01:00 2014-08-24T06:48:02+01:00 tag:http://the-following-year-the-snow-will3.mihanblog.com/post/34 مریم پر محبت ترین نگاه را که به دشت اندازی...بی سکونت ترین دامنی میشود که بر آنبیاسایی...پنهانی ترین عواطف سبزم...هوای رفتن در سر دارد...برای مدتی بدروود... پر محبت ترین نگاه را که به دشت اندازی...
بی سکونت ترین دامنی میشود که بر آن
بیاسایی...
پنهانی ترین عواطف سبزم...
هوای رفتن در سر دارد...
برای مدتی بدروود...
]]>
وارثان 2014-08-21T16:14:02+01:00 2014-08-21T16:14:02+01:00 tag:http://the-following-year-the-snow-will3.mihanblog.com/post/30 مریم خزه هایی ؛ که ازتلالو نا همگونیِ گیاهان ِ در بند،به مردابی پدیدار گشت...؛وارثان خاکاین نثر نابه جا را به هراسانی ،تدبیر ِ نا باوری کردندسالیان در بند، بنیادی حصارینه به تبسم سرما گشتکه در وحشتی ناخوشایند ، نفس های خسته بر می آمد و از نگاه خالیشان فرو مینشستبه گوش واره های وارثان داریست زرین که ته مانده ای ز گلوی باد ؛میزند فریادکه سرود ِ حماسی اشرخسار فجیع ترین نقاب ِ نیرنگ رابه دار میکوبد...وارثان، نه تازیانه  ی زمینکه بردگی نورند ، تن هایی که کشتزارِ سر هاشا


خزه هایی ؛ 
که ازتلالو نا همگونیِ گیاهان ِ در بند،
به مردابی پدیدار گشت...
؛
وارثان خاک
این نثر نابه جا را به هراسانی ،تدبیر ِ نا باوری کردند
سالیان در بند، بنیادی حصارینه به تبسم سرما گشت
که در وحشتی ناخوشایند ، نفس های خسته بر می آمد 
و از نگاه خالیشان فرو مینشست
به گوش واره های وارثان 
داریست زرین 
که ته مانده ای ز گلوی باد ؛
میزند فریاد
که سرود ِ حماسی اش
رخسار فجیع ترین نقاب ِ نیرنگ را
به دار میکوبد...
وارثان، نه تازیانه  ی زمین
که بردگی نورند ، تن هایی که 
کشتزارِ سر هاشان را به داس ِ سرنوشت ،میبخشند...
لغزید شبنم ِ غلتان در خاک وخون
لغزید طعم ِ نا خوش ِ کج پنداری از دو روی سرنوشت
لغزید شبنم ِ غلتان در خاک
و زین تاریکی
وارثان فریاد براوردند و شاخ به شاخه
تن به تنه
درو کردند 
کشتزار ها کبود بود و قدمی ، زمین را انکار میکرد
نه آن ساعت چروکیده ی پیر
نه آن بیرق ِ تن فروش
نه آن زخم، که صیاد با تورش بافته 
نه آن خون گریستن های مادر ، که جنین زان بهره میبرد...
نه آن بوسه ی چرکین ِ لب به خاک ِ تطهیر ناپذیر ِ تن
نه آن فریب ِ ماهتاب ، که رخسارش 
چاله هایی است ز دختران سپید بخت و سپید موی و سپید روی
که آن بکارتشان را به ضیافت ماهتاب
ارزانی میکنند...
تا...
که به صبح ، روسپیان رنگ آینده بخشند....
نه آن پیر مغان از تیرگی ِ خانقاه خاموشان
نه این و آن
نیست ز آسمان
 رهایی ِ وارثان...
مریم ص 
15 مرداد 93
بازبینی و بازنویسی 29 مرداد 93



]]>
برای سیمین 2014-08-19T03:29:32+01:00 2014-08-19T03:29:32+01:00 tag:http://the-following-year-the-snow-will3.mihanblog.com/post/29 مریم در این بهت ناگزیر ، چه سهمگین قلاده ها میتازانند ، خشمگین... که سیمین ، به ماهتاب ِ کنج ِ راه رنگ داد و به آزادی رنگ باخت... دگر باره این تحقیر حقیقت گشت که نامی بردند و همه سر ها به زیر افکنده شد کس نمیگفت که نامم برده اند کس نمیگریست ، فریبم داده اند... اهالی آفتاب ، کوچ را به انتهای شب چنگ میزدند که خاطر آشفته ای را به ناله ای رهسپار سازند ... موجی ز اشک و خون به پا خاست... که ارمیده این سرنوشت بد پندار بیدار کنید صبح را  این مرثیه شوری

در این بهت ناگزیر ، چه سهمگین


قلاده ها میتازانند ، خشمگین...


که سیمین ، به ماهتاب ِ کنج ِ راه رنگ داد و


به آزادی رنگ باخت...


دگر باره این تحقیر حقیقت گشت


که نامی بردند و همه سر ها به زیر افکنده شد


کس نمیگفت که نامم برده اند


کس نمیگریست ، فریبم داده اند...


اهالی آفتاب ، کوچ را به انتهای شب


چنگ میزدند


که خاطر آشفته ای را به ناله ای رهسپار سازند ...


موجی ز اشک و خون به پا خاست...


که ارمیده این سرنوشت بد پندار


بیدار کنید صبح را


 این مرثیه شوریده را


که قلاده ها میتازانند خشمگین...


کو چشم


کو سر


کو نگاه


از پیکره ها، یکی


سرنوشت ِ اجبار را با چشمان خراشیده دید...


از ناله ها ، یکی تمنای صبح را شنید


قایق کج پنداری در ماسه و تمنای ِ وارثانِ دریا ،غلیتیده بود


از واژه ها، پیکره ای افق ِ فراموشی را  پست انگاشت


آن موج بد آهنگ ؛


 آغوشِ تنهایی شب را به تصویر کشید


بادبان های عریانی  ، حریم واژه ها گشتند


؛


 به رهی که تن ها هراسان بودند از روی و بوی آن


، رهسپار شد...


مریم ص


27/5/93


سیمین آرمیده در تابستانی سرد!


برای سیمین بهبهانی :(




 


]]>
... 2014-08-02T03:28:24+01:00 2014-08-02T03:28:24+01:00 tag:http://the-following-year-the-snow-will3.mihanblog.com/post/25 مریم مرتضی صآذرماه  85 آغاز ی دوباره بود ؛ فكر و خورشید در هم فرو می ریختند آنگاه  فانوس آتشین شرق از نردبان دود آلودی شهر بالا آمد نور بی تابش را اخم كنان به رویش سنگ و آهن تهران تاباند؛ پنجرها یكی پس از دیگری دهانشان را باز كردند و آفتاب را نوشیدند. مریم پنجره را كه گشود خورشید را فهمید . سپیدار زیر باران آفتاب هوای رقصیدن  داشت و گاه برگهای زردی  ارزانی زمین می شد پرستوهای حیرت زده میان شاخه های درهم ریختة سپیدار، آفتاب را به آغوش می كشیدند ولی از سرهای درگریبانشان می
مرتضی ص

آذرماه  85

 

آغاز ی دوباره بود ؛

فكر و خورشید در هم فرو می ریختند آنگاه  فانوس آتشین شرق از نردبان دود آلودی شهر بالا آمد

 نور بی تابش را اخم كنان به رویش سنگ و آهن تهران تاباند؛ پ

نجرها یكی پس از دیگری دهانشان را باز كردند و آفتاب را نوشیدند.

مریم پنجره را كه گشود خورشید را فهمید .

سپیدار زیر باران آفتاب هوای رقصیدن  داشت و گاه برگهای زردی  ارزانی زمین می شد

پرستوهای حیرت زده میان شاخه های درهم ریختة سپیدار، آفتاب را به آغوش می كشیدند

ولی از سرهای درگریبانشان می شد فهمید كه گرم نشده اند .

وقتی هجوم باد

؛آهنگ خزان را به گوش سپیدار می خواند

 انگار درختان همراه آوای مرموزی در رقص مرگ شناور شده بودند .

آوای خزان سكوتی را بر دستةپرنده ها می نواخت

و آنان در هوای پرواز به سوی بهار؛ 

 پر از اشتیاق می شدند.

نگاه مریم باران آفتان را تا استخر پر از آب زلال حیاط دنبال كرد.

انگار آفتاب برروی آب می دوید و جای  پایش با جرقه های نقره ای می ماند

 و نگاه را افسون خود می كرد.

دستهای كودكانة مژده كه آبها را به هم می ریخت؛

مریم را از افسون آفتاب و آب بیرون كشید هر چند نگاهش در آب غرق شده بود.

 وقتی نگاهش را از حوض برگرداند

و سپیدار را كاوید پرستوها را دید و فهمید كه آبها هرگز دروغ نمی گویند.

]]>