تبلیغات
مهنگان - ...
سالی که زیر برف ماند...

...

دوشنبه 9 تیر 1393 11:05 ق.ظ

نویسنده : مریم
*بعضی وقتا خیلی راحت تو تاریکی دفترمو که باز میکنم قلم خودش به حرکت درمیاد
این شعرمو خیلی دوس دارم...
شاید به همون قدر قویه که اشکام قوی بودن...

-----

گر توانی داشتم
خود را ازین سیلاب اشک میرهاندم
به پرواز نه دیگر برای یک آرزو
برای بالیدن به اشعارم مینگریستم....
دیگر تحمل آنچه بود و دیگر نیست
برایم فاصله ی یک نقطه است و سرازیری
آری.....
باز که من در پشت واژه هایم پنهان شوم...
مرا ترنمی حزن آلود میخواند
گر جانی مانده بود در این تن
روح آلوده ام را میکاشتم
چون دانه ای نارس ، که رویت شود ز خاکی به واقعیت!
گر نگاهم غمین بود....
نمیپنداشتند دیوانه است و ...
در تنگاتنگی شباهنگام
من هزاران باز تجزیه شدم و از اجزای ناهمگون تن شکسته ام،
روحی به دوباره ارزانی کردم...
گر زمانی به وداع نزدیک میشدم
کمی دیدگانم را ز عطش آغوشش سیراب میکردم...
که بد وعده ایست این عروج
که نه ساعت بیداد کند و نه نگاه من فریاد!
نه صدایی میشنیدم
نه به اجبار ضربه ای...
ضرب میخوردم در درد هایم
که من به علاوه ی درد هایم مچاله کاغذی بودم ، در سطل خاطراتت!
شاید که من
آخرین یاد آوری زندگانی ام باشم!

مریم ص
2تیر
93




* پ.ن : عکس مبینا ح موضوع پرتره ( خودمم)



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 9 تیر 1393 11:28 ق.ظ



دریافت کد قفل کلیک راست چت روم

قالب



کدهای موسیقی بلاگ تصویر وشعر