تبلیغات
مهنگان - هیچ مطلق ...(مریم هوله)
سالی که زیر برف ماند...

هیچ مطلق ...(مریم هوله)

چهارشنبه 11 تیر 1393 11:31 ق.ظ

نویسنده : مریم
همیشه برای من الگو بوده و هست این  ....
----

 چه بینھایتی ! مثل وقتی كه پلكم را می بندم !

تو كه ھرگز از ماه فرو نیفتادی ھرگز آسمان تو را نیافت

چگونه زیر پای من له شدی تا از آتشی پشت آسمان به من خبر دھی ! ؟ !

ما ساده بودیم حتی سایه مان ما را نمی شناخت

و لایتناھی كه ھیچ مطلق بود ما را ترسانده بود !!

برایت ھزاران داستان نوشته بودند اما من داستان تو را از بر بودم

تو را ھرگز كسی ندیده بود تا سخنی حتا گفته باشی

و روحم بی صداست و جھت را تشخیص نمی دھد

تنھا تو می توانستی او را به زور در تن یك كافر بگنجانی

تو دلھره ی من بودی واگر نمی بودی ھرگز به این خوبی نمی مردم

خدا در من سیل می كند آنگاه می پاشم

 من تورا قبول می كنم

با آنكه پذیرفتنم با من خوراك كرمھاست

 و روحم زندگی ست

و روحم مردنی ست

اگر می توانی نجاتم بده !

 اگر تو ھمه ی نور بودی نور در خورشید دیوانگی می كرد

در زمین ستراحت

از روزی كه ھستی من شدی به نابودی ام خندیدی

و تا ابد تكرارم كردی

من باورت نكردم تا اتفاق ... دچار قانون شد

تو از ھمه ی ما بیشتر بودی

و تنھا بودِ ما تشنگی بود

 آنقدر به تو مشتاقم كه ای كاش بارانی می شدم برایت

اگر فصلھا را با شانه ام عوض می کنی

بیا بر دار تا گوری بیاندیشم برای پایانم

تو ! می توانی تا ابدیت گریه كنی

شانه ھایم از جھان صبور ترند !

من به اندازه ی خدا گریسته بودم و درد ھنوز بی نھایت بود

برای من آماده می شد

صدایم می كرد و من ھنوز

ھمه ی خود را پیدا نكرده بودم

نامم را نمی دانستم

 من زخم ھای خود را روی پاھای تو می شمارم

و تاولھایم از زبان تو چكیده اند

مرا آفریده بودی و افسوس كه ھنگام آفرینش نبودم تا بدانمت !!

زمزمه ات می كردم ( آواز را تو آفریده بودی
چگونه در آن گنجیدی ؟!)

قرنھا از من بزرگتر بودی ( نمی دانم زمان چقدر از تو كوچكتر بود ! )

آنگاه كه از تو به جوش می آیم اندكی باش !

آنگاه كه در تو می میرم نفس بكش !

من ابله نیستم و داستان تو را از برم

تو صدای مرا بیشتر شنیده ای اما من براستی ھرگز صدایت نكرده ام !

 خدای من انسان است

كه بی نھایت خود را فتح می كند

 و ای اتفاق ھمچنان قانونمند باش !

 خدا ھمان كسی ست كه روی خارستانی جوان خوابید

و زمان به جای او چون خواب به راه افتاد

خارھا در پوستش فرو رفتند تا استخوانش !

چنان احاطه شان كرده بود كه ھرگز او را نمی دیدند

زمانی كه شاخه ھای بلند خار از تنش گذر كنند

و سر انجام ببینندش

در می یابند با تاریخشان او را كشته اند !

 تو با این ھمه خار این ھمه آدم چگونه ھنوز نفس می كشی ؟ !

78 / 4 / 30
مریم هوله



پ.ن : عکس از خودم




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 11 تیر 1393 11:43 ق.ظ



دریافت کد قفل کلیک راست چت روم

قالب



کدهای موسیقی بلاگ تصویر وشعر